تبليغاتX

www.story20.tk ######داستان######


######داستان######

امروزم یک داستان کوتاه ، زیبا ، قشنگ


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند . سپس به او گفتند :"باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است .

هر صبح انجا میروم و صبحانه را با او می خورم . نمیخواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر میدهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او آلزایمر دارد . چیزی متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت ! وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به ارامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:17 توسط محمد| |

امروز هم یک داستان کوتاه و زیبا و اموزنده گذاشتم امیدوارم لذت ببرین


سقراط رحمه الله علیه در حال مرگ بود . به او زهر داده بودند ، و او می خندید !

یکی از مریدانش از او پرسید:

حالا وقت غصه است ،مرگ خیلی نزدیک است ، تو میخندی و چشمان ما پر از اشک است.

سقراط گفت: غصه کجاست؟؟ اگر من بمیرم و کامل بمیرم ، کسی باقی نمانده تا غصه را تجربه کند

و اگر من بمیرم و باز هم باقی باشم نیاز به غصه برای چیست؟

ان چه از دست می رود من نیستم . من انی هستم که باقی می مانم

او گفت:من خوشحالم . مرگ فقط می تواند 2 کار بکند:یا میتواند کاملا مرا از بین ببرد پس من خوشحال هستم زیرا من اینجا نخواهم بود تا غصه را تجربه کنم و اگر بخشی از من باقی بماند باز هم خوشحالم ان بخشی که من نبوده ، از بین رفته است .

مرگ فقط همین 2 کار را می تواند بکند برای همین است که می خندم زیرا مرگ چه چیز را می تواند از من بگیرد؟

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:35 توسط محمد| |

سلام سلام

امروز گفتم 1 داستان عاشقانه بذارم چون چند وقتیه از این داستانا نذاشته بودم و بازدید کننده ها هم سلیقه های متفاوتی دارن پس امروز با 1 داستان عشقی در خدمتتونیم



روزی روزگاری  جزیره ای بود که تمام احساسات در انجا زندگی می کردند . شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق.

یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد . بنابر این همگی قایق هایی را ساختند و انجا را ترک کردند . به جز عشق . عشق تنها حسی بود که باقی ماند . عشق خواست تا اخرین لحضه ممکن مقاومت کند . وقتی جزیره تقریبا غرق شده بود ، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد .

ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود .

عشق گفت : میتوانی من را هم با خود ببری؟

ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.

عشق تصمیم گرفت از غرور ، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود درخواست کمک کند .

-غرور ، لطفا کمکم کن

غرور جواب داد : عشق،من نمیتوانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم اسیب برسانی

غم نزدیک بود، و عشق از او هم درخواست کمک کرد و گفت اجازه بده همراهت بیایم

غم جواب داد :اه... عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم

شادی هم از کنار عشق گذشت و به قدری شاد بود که حتی صدای درخواست عشق را نشنید

ناگهان صدایی به گوش رسید،

بیا عشق ، من تو را همراه خود خواهم برد

صدا صدای پیری بود .

عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسدوقتی به خشکی رسید پیری راه خودش را در پیش گرفت . عشق با علم به این که چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید : چه کسی نجاتم داد؟

دانش جواب داد : زمان بود

عشق پرسید :زمان؟اما چرا نجاتم داد؟

دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد : زیرا تنها زمان است که توانایی درک عشق  را داراست

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:25 توسط محمد| |

این هم یک داستان قشنگ و فلسفی دیگه



جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.

پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره .


مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه .


جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.


بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

پدر جینی او را خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند.

یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!


نه پدر، اون رو نه! اما می تونم  عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."


هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."


چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.


پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!



خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم. باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:0 توسط محمد| |

سلام دوستان عزیز

امروز 1 پست متفاوت گذاشتم

داستان نیست

اما خیلی جالبه

پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنین و نظرتونو بگین

حجمش هم زیاد نیست


دانلود

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:4 توسط محمد| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:49 توسط محمد| |

من خودم این داستان قشنگ و فلسفی را خیلی دوست دارم

توی خیلی از لحظات زندگیم به دردم خورده

امیدوارم خوشتون بیاد



ارتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون الوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .

او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد.

یکی از طرفدارانش نوشته بود :چرا خدا تو را برای چنین بیماری اتخاب کرد؟

او در جواب گفت:در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند.

5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند.

500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند

5 هزار نفر از انها سر شناس میشوند

50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند

4 نفر به نیمه نهایی میرسند

و 2 نفر انها به فینال...

و ان هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز به خدا نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمیگویم خدایا چرا من؟

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:51 توسط محمد| |

امروز یک داستان اموزنده و قشنگ گذاشتم

 

روزي روزگاري نه در زمان هاي دور كه در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد " بخت با من يار نيست " و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهتر نمي شود.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود .
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: " اي مرد كجا مي روي " ؟
مرد جواب داد: " مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند ، زيرا او جادوگري بس تواناست! "
گرگ گفت : " ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي رسيد وسيع كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند .
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : " اي مرد كجا مي روي ؟ "
مرد جواب داد: " مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند ، زيرا او جادوگري بس تواناست! "
كشاورز گفت : " مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نمي كند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : " اي مرد به كجا مي روي ؟ "
مرد جواب داد: " مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند ، زيرا او جادوگري بس تواناست! "
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تخت دارم ، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.


پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي درميان گذاشت و گفت : " از امروز بخت تو بيدار شده است از آن لذت ببر! "
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

...
به شاه شهر نظاميان گفت : " تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي ، در هيچ جنگي شركت نمي كني ، از جنگيدن هيچ نمي داني ، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند ، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد .
و اما چاره كار تو ازدواج است ، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز ، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد "
شاه انديشيد و سپس گفت : " حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم ".
مرد خنده اي كرد و گفت : " بخت من تازه بيدار شده است ، نمي توانم خود را اسير تو نمايم ، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم ، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است! "
و رفت...
...
به دهقان گفت : " وصيت پدرت درست بوده است ، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن ، در زير اين زمين گنجي نهفته است ، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست " .
كشاورز گفت: " پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است ، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : " بخت من تازه بيدار شده است ، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم ، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم ، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است! "

و رفت...

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را از جمله ماجرای پادشاه و دهقان و پیشنهاد هایشان رابرايش تعريف كرد و سپس گفت: " سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت !! "
شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
گرگ هم همان كاري را كرد كه شما مي كرديد ، مرد بيدار بخت قصه ي ما را دريد و مغز او را خورد

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:45 توسط محمد| |

سلام به تمام دوستان مهربان

عید همتون مبارک

به مناسبت این عید فرخنده 3 داستان از ان بزرگوار گذاشتم

امشب منو در دعا های خودتون راه بدین

یا حق


ملاقات بانويي که مواظب حجاب خود بود


 يکي ازعلماء بزرگ ( مرحوم آيت الله سيد محمد باقر مجتهد سيستاني پدر آيت الله العظمي حاج سيد علي سيستاني دامت برکاته ) در مشهد مقدس براي آنکه به محضر امام زمان شرفياب شود ختم زيارت عاشورا را چهل جمعه هر هفته در مسجدي از مساجد شهر آغاز مي کند او مي گفت:


در يکي از جمعه هاي آخر ناگهان شعاع نوري را مشاهده کردم که از خانه هاي نزديک آن مسجدي که من در آن مشغول به زيارت عاشورا بودم مي تابيد، حال عجيبي به من دست داد، از جاي برخاستم و به دنبال آن نور به درب آن خانه رفتم، خانه کوچک و فقيرانه اي بود، از درون خانه نور عجيبي مي تابيد ، در زدم وقتي در را باز کردند، مشاهده کردم حضرت ولي عصر امام زمان عليه السلام در يکي از اتاقهاي آن خانه تشريف دارند و در آن خانه جنازه اي را مشاهده کردم که پارچه سفيدي به روي آن کشيده بودند.


وقتي من وارد شدم و اشک ريزان سلام کردم ، حضرت به من فرمودند:


چرا اينگونه دنبال من مي کردي و رنجها را متحمل مي شوي ؟ مثل اين باشيد (اشاره به جنازه کردند) تا من دنبال شما بيايم .


بعد فرمودند اين بانويي است که در دوره بي حجابي (رضا خان پهلوي) هفت سال از خانه بيرون نيامد تا مبادا نامحرم او را ببيند !




ملاقات دختر مسيحي تازه مسلمان


 در کتاب داستانهاي حج مي نويسد: به نقل از داستانها و پندها:


 


دانشجويي مسلمان و ايراني در آمريکا تحصيل مي کرد . حسن اخلاق و برخورد اسلامي او موجب شد که يکي از دختران مسيحي آمريکا يي به او محبت خاصي پيدا کرد در حدي که پيشنهاد ازدواج با او نمود .


دانشجو به او گفت : اسلام اجازه نمي دهد که من مسلمان با تو که مسيحي هستي ازدواج کنم ، مگر اينکه مسلمان شوي ، دانشجوبه دنبال اين سخن کتابهاي اسلامي را در اختيار او گذاشت ، او در اين باره تحقيقات و مطالعات فراواني کرد و به حقانيت اسلام پي برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.


سفري پيش آمد و اين زن و شوهر به ايران آمدند، زماني بود که حرف از حج در ميان بود، شوهر به همسرش گفت:


ما در اسلام کنگره عظيمي به نام حج داريم، خوبست اسم نويسي کنيم و در حج امسال شرکت نماييم.


همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند، در مراسم حج روز شلوغ عيد قربان زن در سرزمين منا گم شد، هرچه تلاش کرد و دنبال شوهر گشت تا اينکه به يادش آمد در مکه کنار کعبه شوهرش مي گفت:


ما امام زمان عليه السلام داريم که زنده است و پنهان است.


توسل به امام زمان عليه السلام جست و عرض کرد: اي امام بزرگوار و پناه بي پناهان، مرا به همسرم برسان.


هنوز سخنش تمام نشده بود که ديد شخصي به شکل و قيافه عربي، نزد او آمد و به او


گفت: چرا غمگين هستي ؟


او جريان را عرض کرد.


آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بيا شوهرت همين جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را ديد و اشک شوق ريخت ولي ديگر آن عرب را نديدند.


آن بانو جريان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولي عصر عليه السلام اورا به شوهرش رسانده است.  




ملاقات نسيم با امام زمان (عج)


ابن بابويه از ابراهيم بن محمد بن عبدالله بن موسي بن جعفر عليه السلام ملاقات ديگري از نسيم ،خادمه حضرت امام حسن عسگري عليه السلام نقل مي کند که مي گفت:


يک شب بعد از تولد حضرت صاحب الزمان عليه السلام به ديدار آن امام همام رفتم، در حضور آن بزرگوار عطسه اي کردم، فرمود : خداوند تو را رحمت کند.


من از فرمايش حضرت خوشحال شدم ، سپس به من فرمود : آيا در مورد عطسه تو را بشارت بدهم ؟


عرض کردم: بفرماييد.


فرمود: عطسه نشان آنست که تا سه روز از مرگ در امان مي باشي.



نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:42 توسط محمد| |

اینم یک داستان کوتاه و  زیبا و فلسفی


مرد عابدي مقداري گندم به آسياب برد تا آرد کند، آسيابان گفت: امروز وقت ندارم، برو فردا بيا. عابد گفت: من مردي با خدا و زاهدم، اگر گندم مرا آرد نکني و دلم بشکند، دعا خواهم کرد تا خدا آسيابت را خراب کند.
آسيابان گفت: اگر راست ميگويي دعا کن تا خدا گندمت را آرد کند که محتاج من نباشي

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:55 توسط محمد| |

شاه عباس از وزیر خود پرسید:

امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟

وزیر گفت:

الحمد الله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند !

شاه عباس گفت:

نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان

چونکه مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند

بررسی کن و علت ان را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط محمد| |

امروز یک داستان زیبا و قشنگ گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد


از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا گوسفند و یک گاو است.

در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...."
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت:  اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش...
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن" اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: "گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود! به شان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست.

مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن و بلند صحبت کردنها برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را کنار هم بمانند

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:49 توسط محمد| |

پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده
شد.

اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در م ي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:47 توسط محمد| |


نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط محمد| |

در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند. در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها علايق يكساني هم داشتند و دوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند. آنها آكادمي هنر سوئد را براي تحصيل خود انتخاب كرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسيدند. اما پدر قادر به پرداخت هزينه تحصيل هردوي آنها  بطور همزمان نبود. براي همين قرار شد كه قرعه كشي كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصيل برادرش باشد. قرعه به نام آبريش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصيل در رشته نقاشي پرداخت. آلبرت هم در معدن كار مي كرد. 4 سال گذشت و حالا آبريش يك نقاش معروف شده بود. او با خوشحالي به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهاي آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخيم شده و انگشتانش از حالت طبيعي خارج شده بودند. او گفت: من ديگر با اين دستها قادر به نقاشي نيستم اما دستهاي تو دستهاي من هم هست. مهم اين است تو به آرزويت رسيدي. آبريش اشك ريخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادري كه آينده اش را فدايش كرده بود. سالها گذشت و نام آبريش دورر بعنوان بهترين نقاش رنسانس در همه دنيا پخش شد. اما ازميان همه آثارش يك نقاشي بسيار زيبا وجود دارد كه آن را از روي دستهاي برادرش آلبرت كشيده و به او هديه كرده است. يك شاهكار هنري معروف به نام "دستان بهشتي".

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:8 توسط محمد| |

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم 
كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد. مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد

 

پروفسور محمود حسابي

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:38 توسط محمد| |

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:30 توسط محمد| |

 
روزي يك مرد روحاني با خداوند مكالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت كرد و يكي از آنها را باز كرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يك ميز گرد بزرگ وجود داشت كه روي آن يك ظرف خورش بود، كه آنقدر بوي خوبي داشت كه دهانش آب افتاد، افرادي كه دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند كه اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر كدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي كه اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز كرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يك ميز گرد با يك ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه كافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد روحاني گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يك مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند كه به يكديگر غذا بدهند، در حالي كه آدم هاي طمع كار اتاق قبل تنها به خودشان فكر مي كنند!'
هنگامي كه موسي فوت مي كرد، به شما مي انديشيد، هنگامي كه عيسي مصلوب مي شد، به شما فكر مي كرد، هنگامي كه محمد وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر كلماتي است كه آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين كلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي كنند كه يكديگر را دوست داشته باشيد، كه به همنوع خود مهرباني نماييد، كه همسايه خود را دوست بداريد، زيرا كه هيچ كس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملكوت الهي) نخواهد شد.
 
تخمين زده شده كه 93% از مردم اين متن را براي ديگران ارسال نخواهند كرد، زيرا آنها تنها به خود مي انديشند، ولي اگر شما جزء آن 7% باقي مانده مي باشيد، اين پيام را براي ديگران ارسال نماييد، من جزء آن 7% بودم، همچنين به ياد داشته باشيد كه من هميشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما سهيم شوم.
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:48 توسط محمد| |

سلام به تمام دوستان گلم

شرمنده که این چند وقت نبودم

مرسی از اونایی که برام نظر گذاشتن

ممنون

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:51 توسط محمد| |


نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط محمد| |


Design By : Night Skin